سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا


عمری در آستانه به سر شد به این خیال ؛ یک آن به پرنیان حضورت بخوانی اَم ...


 

http://s1.picofile.com/file/7275612903/15.gifمعرفی خودم:


خود را بهـ تمسخر گرفتهـ امـ
از عشـقـ مینویسـمـ ... اما عاشـقـ نیسـتمـ
از درد مینویسـمـ ... اما دردمنـد نیستـمـ
از غمـ و اشـکـ مینویسـمـ ... اما سرمستـ و خندانـمـ
مـرا جـدیـ نگیـر
منـ همـهـ آنچهـ میگویـمـ هستمـ و هیـچـ نیسـتمـ
به گمـانمـ منـ " دیوانـه ای " بیـشـ نیسـتمـ !!!

و اینـ منمـ
دخترى تنها در آستانهـ فروپـاشىـ ذهنـىـ !!

+خوش اومدین


| یادداشت ثابت - یکشنبه 91/5/9 | 12:26 صبح | نیلوفــر سـرابـِی

سـلـآم

چقد دلم تنگ شده بود برا اینجا و آدماش

از دیروز همش دارم کامنتای قدیمی رو میخونم. همه رفتن ، خیلیا حذف وبلاگ کردن :(

خیلی دلم میخواد از خیلیا خبر بگیرم حالشونو بپرسم

ولی هیچ نشونی از هیچکدومتون نیس چراااا :((

دلتنگی آرامش خواب

+من این پستُ میذارم به امید ذوباره پیدا کردنتون !

+خدارو چه دیدی شاید یکی چن ماه ، چن سالِ دیگه ... یادش اومد نیلوفر ِ سرابی ِ وبلاگ نویسی رو که ... :)) خلاصه خواستم بگم من هنوزم گهگاهی سر میزنم اینجا دوست داشتن

 


| دوشنبه 95/4/21 | 3:8 عصر | نیلوفــر سـرابـِی | نظر

وقتی وقتِ خداحافظی

کسی تو را بر نمیگرداند ...

وقتی همه منتظر رفتنت هستند ،

وقتی  حتی یک نفر هم صدایت نمیزند ...

باید رفت ...

باید از این جا بروی تا

شاید کمی قدم زدن 

کمی خفگیِ گلویت را التیام بخشد ...

با عجله از پله ها پایین میروم ،

یقه ی پالتو یم را بالا میدهم و 

دست هایم را در جیبهایش فرو میکنم 

آرام قدم میزنم و هی بغض میخورم ...

راه می روم و می روم و ...

کمی فروکش کرده اند بغض هایم انگـار ...

به خود که آمدم رویِ نیمکتِ پارکِ بی پروآنه ای نشسته بودم .

چشم هـای تار میبینند ... تلاشم هم بی فایده ست شاید ...

سرگیجه ی ِ جدیدی به تازگی با من همراه شده است .

بلند میشوم ، قبل از این که پارک را ترک کنم ،مردی آدرسی از من میپرسد

_خیابان ِ .... ؟!

بعد از توقفی نسبتا بلند ،

_اووم ... قبل تر ها بلد بودم این خیابان را ... بله ، من این خیابان را میشناختم ... متاسفم !یادم نمیاد !

...

یادم نمیاد ؟! 

چقدر زیباست این جمله ... یادم نمی آیَد ... خیابان را ... باران را ...

کاش تورا هم ،

یادم نمی آمد ...

+ هی! من تورا یادم می آید ... خوب ِ خوب هم به یاد می آورمت ... حرف هایت را هم هنوز ...،برگرد ! من به این زودی ها فراموشی نمیگیرم ...

+ چه می گویند این [مثلا] پزشک ها ؟! .... آسم یا شاید آلرژی فصلی باشد به پائـــیز ؟!؟ ... نمیدانند ، این توئی که نَفَسَم را تنگ میکنی ... هر ثانیه ،هر روز ، هر ماه ، هر فصل ...

+ به قرص هایم نگاه میکنم ، توی ِ اینترنت دنبالشان میگردم ... دکتر می گوید این کار را نکن ... گوگل جوابم را می دهد ... دلم میگیرد ...

+ بی وقفه می خواهمَت ،
مثل هوآیـی که بایـد باشد ... 

+ می شود توی این روضه ها
میان ِ این اشک ریختن ها
کسی یادش باشد دخترک ِ وبلاگنویسی را که ...
می شود؟!


| دوشنبه 92/8/20 | 6:15 عصر | نیلوفــر سـرابـِی | نظر

این بار رفتم 

رفتم تا از تو دور باشم

رفتم که شاید این فاصله ، تورا کمی دلتنگ ِ من کرد

ولی وقتی خبری از شیدآیی ِ دلت نشد ؛

خواستم برگردم ...

راهی برای برگشت ندیدم ...

نازنینم ! ببخش که این غرور ِ لعنتی

نمیگذارد ما به هم برسیم

ولی تو که این همه سنگ دل نبودی

چرا بعد از این همه بی خبری 

سراغم نیامدی ؟!

چرا وقت ِ خداحافظی ،

نگفتی : نَـــرو !

.

.

.

حرفی ندارم 

یک مُشت بغض ِ سنگین است ؛

که مثل همیشه با دکمه های بی احساس ِ کیبورد

مینویسم ... شاید شکست !

یک مُشت درد ِ دل که 

میروند در آرشیو ِ نامه هایی که هیچ وقت جواب داده نخواهند شد !

ولی دلخوشم به همین نوشتن 

به همین که میدانم شاید یک روزی به دست ِ تو برسد ...

.

.

فقط دوست دارم بدانی که 

یک نفر هست که به امّـید ِ رسیدن به تو 

شب ها را سحر میکند ...

یک نفر هست که به عشق ِ درد دل با خـرابه های

مجـازی آرام میگیرد ...

.

کــاش میدانستی همین دل ِ سنگ ِ تو

برای ِ من سنگ ِ صبور ِ بی کسی هایم میشُد ...

کــاش خبر داشتی با یـاد ِ تو از خواب بیدار میشوم ...

کاش خودت را در آینه ی ِ اَشـک های من می دیدی ،

می دیدی که رفتنت چقدر درد داشت !

با تو ،

قدم زدن را دوست داشتم ولی ؛

طاقت ِ دیدن ِ 

قدم هایت در حین ِ دور شدن را اصلـاً نداشتم

کاش ....

بر میگشتی ....

همین ./

پی نوشت:

عمری در آستانه به سر شد به این خیال ؛

یک آن به پرنیان حضورت بخوانی اَم ...

 


| پنج شنبه 92/5/24 | 11:49 عصر | نیلوفــر سـرابـِی | نظر

در مکـاشفه ی درخت و بـاران

تو کجایی ای پـرنده ی کوچک و شـادمان

صبا سرود:

در سوی حادثه ایستاده ای

ای تکاپوی سبز !

و در هجوم این همه باد های مخالف

به رنگ ستیز در آمده ای

چنانکه گاه

رنگ خویش را

گم میکنی ...

ای غریزه های سالم و پاک

ای سرشاری بدوی !

این تن ِ خـاک آلود

به دست آبی بارانی

که روز آغاز

بهار را به فصل بخشید

اندیشه میکند

ای عاشق ِ یگـانگی ِ بکـر !

شراب عشق تو کهنه تر است

یا طعم ِ تلخ ِ پریشانی؟!

خسته مخوان

بهار را از گلوگاه ِ خویش بخوان

شادمانه بخوان

ای پرنده ی ِ خیس ِ شوق!

وقتی تو میخوانی

دردی نیست

تــرآنه ی ِ تو 

دستان ِ مرا بیدار میکند ...

فــردا

میان شکوفه ها خواهی خواند ...

ای برکه ی ِ شفاف ِ عشق !

این همه جویبار منفرد

از تو 

به وحدت می رسند ...

اکنون

این صورت ِ من است

که در آینه خیس چشمان تو

پیداست ...

ای بـــــــآنو ی ِ شاد !

هزار راه نزدیک است

و عِــطر ِ باروری

نیلـوفران ِ آبی را

در استغنای ِ تامل شان

اشارتی ست ؛

که تو آن را خوب میفهمی

نگاه

بَسنده است ...

دلنوشته,شعر عاشقانه,متن عاشقانه,عاشق یگانگی بکر!

پی نوشت:نماز و روزه هـاتون قبول :)

منو دعا کنید .. خیلی محتاجشم ...


| سه شنبه 92/4/25 | 10:26 عصر | نیلوفــر سـرابـِی | نظر

اینچنین که اضطراب و پریشانی

به وجودت چنگ انداخته است

گمان می بری

هیچ گآه

صبح را نخواهـی دید

بی خویش و پریشان

تپش های آن گنجشک ِ سینه اَت

چنان محتضری ست

به وقت حلول مرگ

گیج میخوری و ویرانی

به شکل قصر مخروبه ای با یاد های پر غرور اما

نا توان

تنها و دوردست

هیچ تسکینی نمی یابی

ابر ِ روحت

با خمیازه ای طویل

مایوس و خسته دور میکند

یادهای باران دیرین را

خود را

چون سنگی حقیر

برمیانه راه میبینی

از هر طراوتی و تماشائی

تُــهــی ...

لبریز از اضطراب پاخوردن و پرتاب شدن

و در سکون و زوال خاک ِ دور از چشم راه

مدفون شدن

فکر میکنی

هیچ نداری

هیچ نداشته ای

و همواره خویش را فریب داده ای

بی رحمانه ترین باد های پر از غبار و گرد

تو را در میان میگیرند

و جز زخم خار

نثاریت نیست

به مختصری می مانی

که در حضور ِ بی ترحم ِ مرگ

برایش طراوت هرگلی بی رنگ است ...

احساس میکنی تورا

هیچ چیز شاد نمی تواند کرد

و نغمه های شادمانه دور و شکسته تاری را 

مدام با خود مرور میکنی

و حضور یک دست پر شور را

آرزو میکنی

برابر چشمت

پرده ای می افتد و رنگ پنهان و باطن هر چیز

مضحک و زشت

رخ میکند

آه ...

ای پریشانی شدید!

اینک وقت تو با رنگ هر بدی

مُکدَر است ...

اضطراب,پریشانی,بیخوابی,تکیه گاه,شعر عاشقانه,دلنوشته,

پی نوشت:در این پریشانی ها ، کاش آرزوی دست ِ پر شور ،

دستی جز "خُـــدا" نباشد ...


| سه شنبه 92/4/11 | 1:16 صبح | نیلوفــر سـرابـِی | نظر

گـآهی حتی هـراسی ندارم

از فـراموش شدن

کوله بار خاطره ام را می بندم

که سفر کنم ؛

از خاطر ِ تمـام آدم هـای این شهر ...

ولی می ترسم از این که

فراموش کردن ِ تو

بر بـادَم دهد ...

به جبر باید مـاند،

در مـیان ِ کسانی که نه تو را میفهمند،

نه بودنت را حس میکنند،

و نه جای ِ خـآلی ات را ...

کسانی که آغوش نمی شوند برای گریه های شبانه ات ...

.

.

.

ولی من می روم ،

"از یـآد"رفتن شاید از "بر بـآد" رفتن بهتر باشد ،

شاید هم با "از یاد" رفتن ، "بر بـآد" رفتم

اما یادتان نرود من هم روزی بودم ؛

نـَشــد که باشـــم ...

پ.ن:همین که با منت هستی هم کــافی ست! ....

نیستی اَت،نیست اَم میکند ...


| سه شنبه 92/3/14 | 7:43 عصر | نیلوفــر سـرابـِی | نظر
   1   2      >